تبليغاتX
یک بار به من قرعه ی عاشق شدن افتاد
 

ینی اگه من آپ نکنم هیشکی واسم کامنت نمیزاره! ینی اگه میبینید آپ کردم فقط واسه اینه که کامنت بزارید! ینی خودتون دچار کمبود توجه شدید اصلن!

۱.فیلم بازی کردن به نظر من خیلی هم خوب است!کلا باید فیلم بازی کنی برای خودت حتی!یک طوری که خودت هم باورت بشود! استاد  سرکلاس خانوم فلانی خانوم فلانی از دهنش نمی افتد! این دفعه هم آمده سر میزم می گوید از هفته بعد یک سیستم میگذاریم در کتابخانه برای کارهای انجمن و مدیرش هم شمایید! بچه ها دچار ننگ شخصیتی شده و مثل این مهد کودکی ها غر می زنند که یعنی چه استاد چرا فلانی!!؟؟ بعد استاد می گوید که خانم فلانی خیلی فعال است و کلا خیلی ادم خوبی است دیگر(البته این قسمتش از خودم بود!)من هم  ...کیف می شوم و از اینکه اینقدر مایه ی افتخار دانشگاه هستم به خود میبالم... 

۲.بچه ها به اصرار رسم پرسپکتیو را می گیرند که از روی کپی شده اش کپی کنند!قول دادند که کثیف نشود!رسم دست به دست می چرخد و کار کل کلاس شبیه به هم می شود!

۳.یکی از بچه ها شماره تلفنم را میگیرد و شماره دست به دست می چرخد و همه کلاس شماره ام را سیو می کنند! تا سوال های درسیشان را از من بپرسند!

۴.به قول امیر وضعیت سفید: خدایا شواهد نشون میده من دانشجوی زرنگی هستم!(البته شواهد خیلی بیشتر از اینا بود!) اما اینها همش اداست...فیلمست! من در کاردانی استاد پیچش کلاس، غیبت، گردش، کار نکردن، درس نخواندن و.... بودم!بچه هایی که از قدیم تر با ما بودند معرف حضورشان هستیم!!و اینکه خیلی خوب است اینکه وانمود کنی زرنگ هستیو تلاشت را هم بکنی!و اینکه خیلی پست بیخودی شد شاید پاکش کردم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 16:34  توسط قرعه  | 

 

اسماء از اتوبوس برایم دست تکان میدهد و من دردل میگویم این دختر دیوانست ها!چرا شب را همین جا نمی ماند؟خدا می داند!به مژگان می گویم باید نان سنگک هم بخریم!اوهم غرلند می کند که نان سنگک های قزوین خیلی بیخود است و این حرفها!من هم دوباره در دلم میگویم همین است که هست! ولی باز می گویم ولش کن می رویم خیام از انجا میگیریم...از الان بیات می شود! می رویم در ایستگاه اتوبوس و منتظر اتوبوس های سبزرنگ می شویم که ماراببرند ان سر شهر یعنی خیام! خوابگاهی که بچه ها با هزار زحمت برای چهارشنبه شب رزرو کرده بودند! هوا گرم است و من سعی میکنم تخته شاسی ام را در گوشه ای بچپانم که دوروبریها را اذیت نکند!پیاده می شویم...مژگان از راننده ،پاساژ الغدیر را آدرس میگیرد و ما هم خوشحالو شادو خندان مستقیم میریم...چند قدمی نرفته بودیم یک موزه ی خیلی باحال میبینم...پیشنهاد می دهم برویم داخل را هم ببینیم به نظر با صفا می آمد...و می رویم!(آیکون حرف فقط حرف خودم!)...آسمان را نگاه می کنم...دم غروب است از ان غروب ها که تاریک نشده ساعت ۱۹.۳۰ ست! باز می گویم برویم خوابگاه را پیدا کنیم بعد شب با بچه ها می اییم! باز می گوید چشم و می رویم!با هزار زحمت یک تابلوی سه در چهرسانتی متری بالای یک در دربو داغان میبینم!نوشته خوابگاه ریحانه...آیفون را میزنم...در باز می شود...خیلی جای مخوفیست جدا! پله هارا هی بالا میرویم و تمام نمیشود این سه طبقه!!!آنجا نیلوفر، آرزو، فاطمه و سمیه خیلی نگران و ناراحت و غمگین و همه ی غم عالم هوار شده روی سرشان به من نگاه می کنند می گویند:"خانومه میگه اسمتون تو لیست نیست!"الان دقیقا خون می زدی کاردم در  نمی آمد!داخل اتاق تاریک را نگاه می کنم که بیشتر شبیه کانون بزهکاران جوان است و خانومی را میبینم چاق!!!سعی در توجیه اینکه قول داده و عمل نکرده می کند!می گوید شما احساس کردید من گفتم جا هست!!! من می گویم خانم محترم زبان ما فارسی است یعنی چه که احساس کردیم!شما گفتید هست...ماهم امدیم!...در هر صورت می اییم بیرون!هوا دارد تاریک می شود!چند خوابگاهه دیگر رفتیم...نمی گذاشتند وارد بشویم...سریع ملتفط می شدیم جا نیست!فاطمه می گوید بیایید برگردیم تهران...من هم موافقم و همه ارام آرام موافقت می کنند و می رویم ترمینال! ساعت ۲۱ سوار اتوبوس شدیم و با یک غمی در چهره که نشان از این است که می گوید:"ما زاده ی سختی های زندگی هستیم...ما اینطور درس خواندیم!و..."حال چه دیدیم و چه وضعیتی در اتوبوس برقرار بود بر این به اصطلاح دانشجویان سانسور!ساعت ۲۲.۳۰ رسیدم منزل...و انجا پشیمان شدم از اینکه چرا با اسماء برنگشتم!!!

پ.ن

خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش/ بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

 


برچسب‌ها: زاده ی سختی
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 21:53  توسط قرعه  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 20:14  توسط قرعه  | 

 

من فردا باید به قزوین بروم. غذایم دم کشیده آماد است. به جز رخت و لباس این چیزها کلی هم وسایل زائد باید با خود حمل کنم اعم از تخته شاسی و کاغذ پوستی و قلم و مرکب و ... و کلی بدبختی شیرین. و اینکه من آنجا با همه ی بچه های کلاس آشنا شدم و به نظرم بچه های بجوش و گرمی هستند! یک دوست جدید هم پیدا کردم به اسم زینب! دختر خوبی است و نسبتا هم فکر هستیم! حالا اصلا اینها مهم نیستند...آن چیزی که مرا واداشت در این بهبهه کار و تلاش قبل از مسافرت بیایم اینجا و مطلب بگذارم این است که مادرم خیلی هیچان زده آمده در اتاق طوری که انگار از چیزی هم خوشحال است و هم نگران و هم ناراحت می گوید آقای فلانی چند وقت پیش تصادف می کند با یک شما فکر کنید کامیونت یخچالدار بعد پلیسو اینها خلاصه کار به جایی میرسد که پلیس دستور میدهد در یخچال را باز کن و هی اصرار و از راننده انکار اتو کشیده عرض کنم که راننده تسلیم شده در را که باز می کند!!! حدس بزنید چه چیزی تویش بوده؟!!!

.

.

خودتون رو خسته نکنید...

یه عالم گربه ی پوست کنده برای کارخانه ی سوسیس و کالباس سازی!!!

وای خدای من اوق! نخورید ای اشغالارو...

 


برچسب‌ها: گربه ی پوست کنده, کارخانه سوسیس و کالباس سازی
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 20:30  توسط قرعه  | 

 

آه...مادر...از اینکه سعی داری من را با زندگی دانشجویی در خوابگاه آشنا کنی متشکرم...و همچنین از تلاش مثال زدنی ات در این روزهای اخر با هم بودن ممنونم... از این که همه ی هَمَت را می گذاری که دخترت بتواند با قدرت در مقابل گرسنگی و بی غذایی قد خم نکند از تو سپاسگذارم...

به قول "من":

زندگی مرفهانه خداحافظ....

....................

آه ای "بهار" من واقعا غمگینم از اینکه تو دیگر دستت از بلاگفا کوتاه است...و شاید مجبور باشی دو سال از عمرت را در چادر و در جنوبی ترین قسمت تهران پشت سر بگذاری...گریه نکن...مرد هرگز گریه نمی کند!  من و تو زاده ی سختی های زندگی هستیم مثل بعضی ها(!) همینجور زرت زرت نمیفرستندمان دانشگاه بهشتی و تهران و صادق و حسین و...آه بهار عزیز اینجا بچه ها همه برای تو دعا می کنند!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 14:9  توسط قرعه  | 

 

          "كارشناسي ناپيوسته ارتباط تصويري موسسه غيرانتفاعي ميرعمادقزوين"

                                               وای خدای من شکرت

              از همه دوستایی که تو این مدت دعا کردن ممنونم انشالله خدا قلبتونو شاد کنه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 17:57  توسط قرعه  | 

 

دوستان همچنان به دعا کردن خود ادامه بدید...جناب توکلی قول دادن دهم تا بیستم جوابا بیاد!

به نظر یکی از بچه ها علت تاخیر در اعلام نتایج اینه: با این تفاسیر من فکر میکنم خود دانشگاه ازاد بهشون گفته بعد ثبت نام ازاد اعلام کنید...چون اگه 5هزار نفر هم قبول شده باشن و موقع ثبت نام شهریه ثابت رو بگیرن...نزدیک به چند میلیارد میره تو جیب دانشگاه ازاد...

....................................

این پسرها اصولا شاهکارن یکی از این شاهکارهارو ما تو خونمون داریم! بهش میگم یکم خوش خط تر بنویس! میگه فقط مینویسم که تو حافظه بلند مدتم ثبت بشه! خوش خط بنویسم وقتم گرفته میشه! میگم حداقل یکم باز تر بنویس مغزت هنگ نکنه! میگه الکی برگرو واسه چی اسراف کنم؟!

شاهکارهای داداش کوچیکه!

.....................................

به محدثه میگم چی می شد خدا یکم ازاین عقل و هوش و ذکاوت و درایت خانوم هارو تو وجود آقایون هم می ذاشت! میگه: اونوقت دیگه زن و مرد با هم تفاوتی نداشتن!

کاملا قانع میشم!

 پ.ن

برای کسی که تازه متاهل شده:

عزیزم برات آرزوی خوشبختی میکنم...امیدوارم هیچ وقت دوستات و روزای خوبی که با هم داشتیمو فراموش نکنی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 15:41  توسط قرعه  | 

 

 

کنکور تئوری: معارف ۳۳/۲۸  ،  ادبیات ۳۳/۲۸  ،  زبان سفید  ،  مبانی هنرهای تجسمی ۱۸/۶۱  ،  مکاتب هنری ۸   ،   طراحی ۳/۹  ،  اصول گرافیک ۶۴  ، هنرهای سنتی  ۱۶

رتبه ۹۰۰

انتخاب شهر: کرج، قزوین، تهران!

امتحان عملی: متوسط!

احساس می کنم قبول نمی شم...دارم به علمی کاربردی و پیام نور هم فکر می کنم...دوستان یکم کمک کنن...با چند نفر مشورت کردم نظرات خیلی با هم متفاوته!

علمی کاربردی دوتا حسنی که داره این هست که دیگه لازم نیست تا بهمن صبر کنی! ورودی مهر داره...و اینکه نزدیکه خونمون یه دونه هست میکن سطحش خوبه...اما مدرکش...سراسری هم که خیر سرش همه غیر انتفاعیه! فقط دانشجو می گیره اما دریغ از امکانات! که البته همونم چشمم آب نمیخوره قبول شم! یک سال میشه کاردانیم تموم شده! می بایست الان ترم ۶ بودم اما این کنکور خیلی عقبم انداخت!

بچه ها کمک کنید!

...................................پ.ن

انقد دلم می خواست آمار وبم به صفر برسه!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 22:31  توسط قرعه  | 

 

دیروز:

"زبیده در حال توجیه خانم جان برای آوردن هوو در خانه اش و خواستگاری از دختر سید صدیقه که تازگی در این محله جا گرفته اند"

- نگویید بی حیایم. هر جور که فکر کردم دیدم کاچی به از هیچی است.

همین که سایه اش بالای سرم باشد، جای شکرش باقی است. اگر هم امام رضا حاجتم را بدهد که نور علی نور می شود.

- پس گرده ات را به خاک مالیده زبیده!

- والله چه بگویم خانم جان.

به ایوان رفت و آتش گردان را از گوشه ای برداشت. در آن زغال و نفت ریخت و کبریتی کشید. شروع کرد به چرخاندن آتش گردان و در همان حال حرف زد:"چه بچه بخواهم چه نخواهم چشمش دنبال مادینه ای دیگر است. بچه هم این وسط بهانه است."

خانم جان چنگی به سینه اش زد که تیر می کشید.

 - می خواهی دستی دستی سر خودت هوو بیاوری؟

 - اگر من نیاورم خودش می اورد.پس چرا بیشتر از این خودم را سبک کنم؟

خانم جان با غیظ گفت:"عقلت پاره آجر می برد. زن هیچ حالی ات هست که داری چه کار می کنی؟"

زبیده گفت:" انکه زن شاه بود و کلی دبدبه و کبکبه داشت به خاطر اینکه بچه دار نشد طلاقش دادند و از مملکت بیرون انداختند. من سگ کی باشم؟"

 

 

امروز:

اصرار شاهین و انکار الهه!

- الهه جان یک لحظه اون سیب زمینی هارا ول کن، بیا اینجا بنشین کارت دارم!

 - الهه کنایه زنان می گوید: دو ساعت دیگر میخواهی من را هم بخوری بعد می گویی ولشان کنم؟

- چند دقیقه بیشتر طول نمی کشد.

الهه دستهایش را شسته می آید روبه روی شاهین بر کاناپه کرم قهوه ایشان می نشیند.

- خوب گوشم با توست بگو

- ببین الهه جان ما الان هفت سال می شود که ازدواج کرده ایم.ا...ا... خب من دلم بچه می خواهد.دوست دارم شب ها که می ایم...شب ها که می آیم... صدای بچه از این خانه بلند باشد.

- بگو...بگو...پس من برایت تکراری شده ام؟

- این چه حرفی است؟

تو حسابت جداست! اما بچه شیرینی زندگیست...

- باز رفتی پهلو مادرت پرت کرد؟ من چند بار باید بگویم بچه نمی خواهم؟ بابا من حال و حوصله ونگ ونگ بچه را ندارم!کلی پروژه نیمه کاره بر سرم ریخته تو به من می گویی بچه بیاور...اصلا

- اولن پای مادرم را به این ماجرا باز نکن...هیچ ربطی به او ندارد. این خواسته خودم است.

- تو می گویی پروژه داری...خب ماه بعد که پروژه ات را تحویل دادی چه؟

شاهین جان صبر کن یک چیزی را بگویم: من از بچه دار شدن می ترسم...از مادر شدن میترسم...از مسئولیت می ترسم فهمیدی؟

- خب از اول همین را بگو فدایت شوم...یک وقت مشاوره می گیرم برویم پهلویش با تو صحبت کند خوب است؟

الهه ساکت می رود به اشپزخانه و مشغول پوست کندن سیب زمینی ها می شود!

.................................... ن.ا

متن اول قسمتی از رمان کوچه اقاقیا نوشته راضیه تجار و متن دومی هم که خودم نوشتم

دوست دارم بیایید تحلیل کنید چه طور نقش زن از دیروز تا امروز این همه تغییر کرده؟کدام بهتر است؟اگر هم هیچکدام چه طور بهتر است؟آیا نقشی که امروز زنانمان بازی می کنند مایه ی تاسف فرزندان فرزندانمان نیست؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 18:12  توسط قرعه  | 

 

ای بابا...طنز نوشته بود به خدا! من هی دیدم خواهرم جوابم را نمی دهد گفتم جلب توجه کنم! واقعا از کامنت ها تعجب کردم...

.

.

دیگر هم چیزی نمی نویسم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 19:18  توسط قرعه  |